غزلی زیبا از مولانا

این غزل که مولانا در تکریم مقام انسان سروده رو نه ماه پیشم تو وبلاگ گذاشتم اما از بس زیباست بازم میگذارم!

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی

مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی

بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی

چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی

در خیبر است برکن که علی مرتضایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش

چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان

که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی

تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی

تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی

سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی

تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی

بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی

چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد

که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین

اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا

تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید

چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی

مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر

ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی

به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد

که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی

تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی

تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی

ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری

ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی

شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی

بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

چقدر عجيبه ...!

چقدر عجيبه ...!

-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !

-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد

-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي اد ،اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره !

-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،چيزي به فكرمون نمي اد تا بگيم ،اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم !

-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ،لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم !

-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سختة ،اماخوندن 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه !

-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم !

-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ،هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم !

-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم !

-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن !

-چقدر عجيبه كه وقتي جوكي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد!

البته با عرض معذرت به خاطر اینکه این مطلبو قبلا هم گذاشته بودم

بدون عنوان

از خدا پرسيدم

 خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی، حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 

چند عکس از اصفهان

کلیسای وانک

پرونده:Baptistère kelisa-e-vank esfahan.jpg

میدان نقش جهان

پرونده:Naghsh-e-jahan masjed-e-shah esfahan.jpg

پل شهرستان

پرونده:Shahrestan bridge.JPG

عالی قاپو در شب


پرونده:Ali Qapu night.jpg

پل خواجو

پرونده:Khajou.JPG

سی و سه پل

پرونده:Sio se pol.jpg

هتل عباسی

پل چوبی

مسجد شیخ لطف الله

مسجد چهارباغ

هشت بهشت

منار جنبان

چهل ستون