زمانه گریز
ترس من از این روزهای خاکستری و طولانیست
من از این شبهای بی عطر و کور می ترسم
و چشمم دنبال کسیست که آشنا باشد
من از غریبگی ها می ترسم
من از تمام مردم این اطراف که غریبه شده اند می گریزم
از تمام این کوچه های ناآشنا گریزانم
و گریزم را پایانی نیست.
من از زمانه معشوقه های صوتی بیزارم
من از دورانی می ترسم که رسولان همه مرده اند
و فرشته ها در گورستانها زیر گلایلهای سفید و بی روح خفته اند
و عکس هیچ شهیدی لبخند نمی زند
و پرچم هیچ کشوری سربلند نیست
من از زمانه ای که زنهایش بی امید رخت می شویند بیزارم
من از دورانی می گریزم که تنفسش به شماره افتاده است
و هیچ وارثی بر بسترش نیست که گریان باشد
من از دیاری که مردمانش از عزاداری نان می خورند بیزارم.
...
مرا به دیار دیگری ببر
به جایی که روزها به امید تو باشند
به جایی دورتر که این همه صدا به آنجا نرسد
مرا به برکه ای برسان که عطشم را فرو نشاند
مرا به جنگلی برسان که حجم سبز آنجا نفس مرا تازه کند
مرا به بستر دریا هدایت کن
تا در سکوت رنگی خنک و پاک آن همبستر تو باشم
آنجا که خدا هم از ما راضیست.

ما دانشجویان ورودی سال 87 رشته کارتوگرافی هستیم که وبلاگی نه صرفا برای مطالب علمی بلکه هر نوع مطلبی از علمی گرفته تا ورزش و سرگرمی ایجاد کردیم.امیدواریم بهتون خوش بگذره.