سال نو مبارک


خداوندا

برای دوستانم دعا میکنم : در این آخرین روزهای سال

دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی

که هر جا تردیدی هست ایمان ،زخمی هست مرهم

،نومیدی هست امید و هرجا نفرتی هست عشق جای


آن را فرا گیرد......


پیشاپیش سال نو بر شما مبارک:)


قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

"اخوان ثالث"

خودم

با بچه ها توی اتاق نشسته بودیم به یکی از بچه ها،که صدای خیلی خوبی داره،گفتیم یه دهن برامون بخونه.یه کم برامون خوند و خلاصه مارو به فیض رسوند.تموم که شد گفت:خواننده هم نشدیم.یعنی یه جورایی از اینکه نتونسته بود این استعداد رو به فعلیت برسونه ناراحت بود.

حق داشت.هممون یه استعدادهایی  داریم که اغلب اونها رو فراموش کردیم.البته با عمر محدود انسان و وجود موانع قطعا تمام استعدادهای ما به فعلیت نمی رسن.اما در هرکس یه استعدادهایی خیلی قویه و در صورت داشتن علاقه به اون خوبه که بره به سمتش.

خودم رو که نگاه می کنم می بینم چقدر استعداد ها داشتم و دارم ولی اونها رو به دست فراموشی دارم می سپارم.

گاهی هیبت و هیمنه جبر روزگار چنان بر سر ما سایه می اندازه که فکر می کنیم هیچ کاری از دستمون بر نمی آد و گاهی چنان انرژی ای داریم که می خوایم افلاک رو تو چنگمون بگیریم.

گاهی از این انسان بودن خودم بیزارم و گاهی چنان شادم و به خودم می بالم که به عنوان یک انسان چقدر عظمت دارم.

گاهی چنان اسیر بیرون از خودم هستم که انگار چیزی به نام "خود" وجود نداره و

گاهی که خودم رو خوب می کاوم از این "خود"نهایت لذت رو می برم(البته در لحظاتی نادر).آه... این لحظات را عشق است.

به قول مولانا:

باده در جوشش گدای جوش ماست          چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما مست شد ، نی ما  از  او            قالب از ما هست شد،نی ما از او

عشق است

باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ باد پا را عشق است

عشق درگیر غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است

آی از خانه ی زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است

آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است

ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است ...


شهیار قنبری

ازدحام تنهایان

چرا؟چرا با تمام توانمندی هایی که انسان کسب نموده،چرا با اینکه در هر سطحی از زمین جمع کثیری از انسانها زیست می کنند،چرا با این همه تحقیقاتی که در علوم اجتماعی و رفتاری انجام گرفته این انسان، نه تنها احساس آرامش نمی کند بلکه نسبت به گذشته بسی تنهاتر شده.

 

(در ادامه مطلب باقی نوشته را دنبال کنید)

ادامه نوشته

 

خرسند شدیم از این که امروز

رنگی دگر است نه رنگ دیروز

.....

ادامه نوشته

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟  

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

 

 «دکتر علی شریعتی» 

(نیایش )

بی مقدمه

به هرحال خوشبختانه یا متاسفانه زنده ایم و زندگی میکنیم و معمولا در بسیاری از موارد زندگی بر وفق مراد نیست.اما چه میتوان کرد .خوب وقایعی که در این دنیای مادی رخ میدهدند منبعث از عوامل مختلف و گوناگونی اند که گاها کنترل این علت ها از توان ما خارج است و آنچه  را که دوست داریم رخ نمیدهد،خلاصه دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

شاید کار آسانی نباشد اما برای کاهش رنج زیستن ، باید شاد زندگی کنیم.

بهتر است گذرا بودن دنیا را از نظر دور نکنیم و آگاه باشیم که این نیز بگذرد و به قول حافظ :

جایی  که  تخت و مسند  جم  میرود  به باد

گر غم خوریم  خوش  نبود به که می خوریم

نام علی اکبر شیدا در تیتراژ سریال قهوه تلخ گنجانده شد!  

بعد از توصیه مردم به مهران مدیری بابت گذاشتن اسم استاد علی اکبر شیدا (اولین خواننده آهنگ امشب شب مهتابه) در تیتراژ سریال قهوه تلخ این هنرمند مردمی توصیه دوستدارانش رو جدی گرفت و به این خواسته آنها عمل کرد و در مجموعه هفتم اسم استاد به تیتراژ اضافه شد.

تابلوی زیر، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 است که روایت کننده ی یک داستان تاریخی است.

کی میدونه مربوط به چه داستانیه؟

یه راهنمایی: این داستان مربوط به ایران باستانه.

 

ما را بس

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

غزلی زیبا از حافظ

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

کاریکاتور

کودک اسرائیلی:پدر من به من گفته شما عربها شرور و تروریست و حیوان صفت هستید.

کودک فلسطینی:اما پدر من به من چیزی نگفته چون پدر تو اون رو کشته!

سلام.

اول از همه ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم.

دوم: تاسف به خاطر پخش نشدن صدای استاد شجریان (به دلیل انتقاد در آزادترین کشور دنیا!!!)

سوم: ربنا و تصنیف استاد شجریان که هر سال روزه خودمونو با اونا افطار می کردیم برای دانلود میگذارم.

ربنا

تصنیف 

دمی با مولانا

بعد از مدت ها یه شعر زیبای دیگه از مولانا:

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

کوی خرابات

جزآستان توام درجهان پناهی نیست            سر مرا بجز این  در حواله گاهی  نیست
چرا ز کوی خرابات روی برتابم                       کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گربزند آتشم به خرمن عمر                  بگو بسوز که بر من به برگ  کاهی نیست
غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم             که ازشراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن      که در شریعت ما غیرازاین  گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن       که نیست بر سر راهی که داد خواهی نیست
عقاب جورگشاده است بال بر همه شهر        کمان گوشه نشینی و تیرآهی نیست
عدو چون تیغ کشد من  سپر  بیندازم            که تیغ ما به جز از ناله ای و آهی نیست
چنین که از همه سو دام راه می بینم      بِه از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه ی دل حافظ به زلف و خال مده             که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

 
آیا شما هم با نظر حافظ موافقید(بیت پنجم)؟

پناه

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

"علی شریعتی"

دمی با مولانا

آمده‌ام که سرنهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوئیم که نی، نی شکنم، شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل‌شکن
گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم
آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفته‌ام آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم
آن که ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
وان که ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
اوست نشسته بر نظر، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور، نمی‌خوری پیش کس دگر برم

خودیابی

در باب خودیابی و یافتن گوهر شریف انسانی، چند نکته را متذکر می شویم.

1 . آدمی ابتدا باید به ضرورت «خودیابی» واقف شود تا تلاشی در این مورد آغاز کند. با اندکی مطالعه و اندیشیدن در سفارشهای پیشوایان دینی و دانشمندان، قطعا به اهمیت این موضوع، پی می بریم.

2 . برای خودیابی، اولین گام، داشتن خلوت شخصی و مُراقبه دائمی است. زمانی به زوایای پنهان شخصیت خویش پی خواهیم برد که چون پاسبانی هوشیار از خود و اعمالمان مراقبت کنیم.

3 . اگر خودیابی حاصل شود، خالق این «خود»، به عنوان موضوع اساسی و مورد علاقه آدمی، شناخته می شود.

4 . اگرچه شناخت خود، آدمی را به شناخت خدا رهنمون می سازد، ولی شناخت خدا نیز عاملی است در جهت ایجاد انگیزه برای شناخت خویش.

منبع:www.hawzah.net

ببخشید دوستان اگه مطب خیلی کوتاهه.

اما از نظر خودم مورد دوّم خیلی مهمه و درضمن اشعار مولوی رو به  شدت توصیه میکنم. مثل این:

بندبگسل باش آزاد ای پسر
چندباشی بندسیم وبندزر
گربریزی بحررادرکوزه ای
چندگنجدقسمت یک روزه ای

شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت وناموس ما
ای توافلاطون وجالینوس ما

سفر تکوین

در آغاز خدا بود
و تنها خدا بود
و خدا تنها بود...

و خدا آسمان را
و زمین را آفرید
و شب را
و روز را آفرید
و ستاره ها را به شب
و خورشید را به روز
و درخت را به پرنده
و پرنده را به آسمان بخشید
و تنهاییش را به من...

و تنهایی خدا بزرگ بود
و من کوچک بودم
خدا تو را آفرید
تا تنهایی ام را با تو قسمت کنم

و اینک خداست
و تنها خداست
و خدا همچنان تنهای تنهاست.

درد دانستن

سلام

خیلی وقت بود که تو وبلاگ مطلب نزده بودم گفتم خوبه که این دفعه با یه شعر از دکتر شریعتی شروع کنم. امیدوارم از اینکه این شعر رو زیاد شنیدینش ولی باز من او رو گذاشتم تو وبلاگ ناراحت نشید.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

دکتر علی شریعتی

غزلی زیبا از مولانا

این غزل که مولانا در تکریم مقام انسان سروده رو نه ماه پیشم تو وبلاگ گذاشتم اما از بس زیباست بازم میگذارم!

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی

مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی

بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی

چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی

در خیبر است برکن که علی مرتضایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش

چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان

که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی

تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی

تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی

سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی

تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی

بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی

چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد

که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین

اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا

تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید

چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی

مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر

ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی

به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد

که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی

تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی

تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی

ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری

ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی

شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی

بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

بوی ماه مهر

یادش به خیر دوران دبستان 

 

باز آمد بوی ماه  مدرسه                         بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان                          بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی                     می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها                      اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط                    خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید                     از سرود صبحگاه   مدرسه

روز اول لا له ای خواهم کشید              سرخ، بر تخته سیاه مدرسه

 

قیصر امین پور

و پیامی در راه

 روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 بادبادک ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

                                                                       سهراب سپهری


دمی با مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

سرود زن

سرود زن

می‌گویند مرا آفریدند
حوایم نامیدند یعنی زندگی
تا در کنار آدم، یعنی انسان
همراه و هم‌صدا باشم

می‌گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان‌شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ‌ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ‌ها
تا شاید راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

نسل انسان زاده منست
من، حوا
فریب خورده شیطان
و می‌گویند که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می‌دهند
اقرار می‌کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

من
مادر نسل انسانم
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم
من
درست همانند رنگین‌کمان
رنگ‌هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
استوار، رسا و همطراز
با تو زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من

تقدیم به تمام مادران


بهرام

بهرام یکی از جوون ترین و خوش صداترین خوانندگان رپ اجتماعی فارس متولد 1367 در میدان رسالت تهران تو یه خانواده نسبتا فقیره.که البته با گذشت زمان کمی وضع خانوادگیشون سر و سامون پیدا کرد.

در اواخر دوره راهنمایی به رپ علاقه مند شد و البته به قول خودش فکر نمیکرد یه روزی خودش هم یه خواننده رپ بشه.سال 1380 تو سن 13 سالگی اولین آلبوم خودش رو با اسم "واسه الان بخون" ساخت که البته اون رو منتشر نکرد!کم کم دانش آموز ممتاز کلاس تبدیل شد به یکی از شاگرد تنبلای کلاس و به قول خودش شد صدرنشین لیست سیاه مدرسه!

اولین آلبوم رسمی بهرام سال 1385 با اسم "بهرام" منتشر شد که موفقیت هایی رو واسه بهرام در پی داشت.

به نظر اکثر کسانیکه این آلبوم رو شنیدند آهنگ "تشکر از مادرم" بهترین ترانه این آلبوم بود.

آلبوم دوم بهرام "فرصت" نام داشت که دو ترانه زیبای "اذان" و "فرصت" تو این آلبوم منتشر شدند.

اسم آلبوم سوم بهرام "درد دل" که بازم موفقیت هایی واسه بهرام در پی داشت.بهترین آهنگای این آلبوم "درد دل" ، "بن بست" و "ایران پاک" بود.

"24 ساعت" اسم آلبوم چهارم بهرامه که بازم ترانه های زیبا و موثری در بر داره ، از جمله "خیابون" ، "اینجا ایرانه" ، "بی خیالش" ، "افسوس" ، دل نوشت" و "گله نکن".

بهترین آهنگای بهرام تو آلبوم "نوار قلب"  اینها هستند:"احساس درون" و  "زخمی".

اما آهنگی که من خیلی اون رو دوست دارم "نامه ای به رئیس جمهور" از آلبوم "نوار قلب" که انصافا بهترین رپ سیاسیه که تا حالا شنیدم.

تو ادامه مطلب متن ترانه "اینجا ایرانه" رو میگذارم که اگه خواستید بخونید.ترانه خیلی جالبیه اگه خواستید متن بقیه آهنگاش رو هم میگذارم.اما توصیه میکنم آهنگ "نامه ای به رئیس جمهور" رو حتما دانلود کنید و گوش بدید.

 

ادامه نوشته

عید مبعث مبارک!




ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد 

دل رمیده ما را انیس و مونس شد 


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت 

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد 


به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا 

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد 


به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست 

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد 


طربسرای محبت کنون شود معمور 

که طاق ابروی یار منش مهندس شد 


عید مبعث عید تجدید روح تفکر بر همگان مبارک!

 

...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.

دکتر علی شریعتی

ساحل و صدف

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.
 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."