جغرافیا 7 - 1 اقتصاد

با تمام محدودیت هایی که تیم فوتبال دانشکده جغرافیا داشت از جمله کمبود بودجه و لباس امروز تیم دانشکده به میدون رفت و با نتیجه هفت بر یک تیم دانشکده اقتصاد رو شکست داد.

تبریک

احسان شریعتی هم فیلتر شد.

تقریبا در اواخر هفته گذشته وبلاگ رسمی دکتر احسان شریعتی از سوی مسئولین و مجریان «فیلترینگ» سازمان مخابرات مسدود شد که البته من به تازگی متوجه این موضوع شدم.

واقعا مسئولین این امر چه تصوری از مردم دارند.آیا با این فیلتر کردن ها میتوان مردم و جوانان را از شریعتی و امثال شریعتی جدا کرد.اگر واقعا چنین تصوری دارند باید بگویم:زهی خیال باطل. 

 

 

 

 

تابلوی وینسنت لوپز

چند روز پیش تابلویی از نقاش قرن ۱۸ اسپانیایی وینسنت لوپز گذاشتم که مربوط به ایران باستان بود.

اما امروز خلاصه ای از این داستان رو میگذارم.(به نقل از علامه دهخدا)

کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
 داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آن ها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین  زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.
چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند، کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت: نه، می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …
ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد... به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .
سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: "قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند، بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم"…
خلاصه این که در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد. شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت: "افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی… به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی"
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد. هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد. برای همین است که در تابلو جسد زنان دو تا است. و باقی داستان که در تابلو مشخص است. آری چنین است داستان تابلوی زیبای وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18...

حضور پرشور دانشجویان ساکن خوابگاه قدس در نماز جماعت

عکسی از نماز جماعت خوابگاه قدس

عجب حضور پر شوری

نام علی اکبر شیدا در تیتراژ سریال قهوه تلخ گنجانده شد!  

بعد از توصیه مردم به مهران مدیری بابت گذاشتن اسم استاد علی اکبر شیدا (اولین خواننده آهنگ امشب شب مهتابه) در تیتراژ سریال قهوه تلخ این هنرمند مردمی توصیه دوستدارانش رو جدی گرفت و به این خواسته آنها عمل کرد و در مجموعه هفتم اسم استاد به تیتراژ اضافه شد.

بيا بنويس

نور،صدا،تصوير

شروع:

دوربين به طرف دانشكده جغرافيا مي چرخد،تمام دانشجويان در حيات ديده مي شوند كه بعضي از آنها درحال صحبت كردن هستند.پسرهاي دانشكده يك جا جمع شدند ودر حال ادا درآوردن و خنديدن.

در طرف ديگر دانشكده ،دختران ديده مي شوند كه آنقدر با هم بلند بلند حرف مي زنند كه صدايشان به زوزو باد مي ماند.

دوربين به طرف در ورودي مي چرخد.از در كه وارد مي شود،چهار پله بالا رفته ، آسانسور خراب دانشكده جغرافيا ديده مي شود كه معلق در هوا مانده است.

(آسانسورها يك روز كار مي كنند يك روز هم مرخصيند ديگه!!!)

دوربين مستقيم به حركت خود ادمه مي دهد،كه ما مي توانيم در عمق تصوير در هميشه بسته وبرق هاي هميشه خاموش كتابخانه را ببينيم.

(تا خوابگاه وقرائت خانه هست زندگي بايد كرد)

تصوير سياه مي شود.

دوباره سرو صداي بچه هاي دانشكده جغرافيا كه مانند بچه هاي ابتدائي در حال باز ي هستند،شنيده مي شود.دوربين با يك تراولينگ(حركت افقي) به داخل حيات دانشكده مي رسد.جو به گونه اي است كه انگار تازه از كلاس بيرون آمده باشند،ودر باره درس واستادها بحث مي كنند.

تصويري از پشت دو دانشجو كه در حال صحبت كردن هستند:

الف:ديدي استاد چي گفت من كه اصلا نفهميدم چي ،انگار كه اصلا تا حالا درس نداده

ب:آره.خوشحال بودم دانشگاه تهران قبول شدم!!!!

الف:راستي. چرا وقتي اين همه فارغ التحصيل هست كه مي توانندخيلي بهتر از استادهاي پير  درس بدهنداستفاده نمي كنند؟

ب:!!!

(چه فرقي مي كنه استاد پير باشه يا نه،استاد استاد...ناشكري نكنيد)

بيرون تصوير صداي بچه ها به گوش مي رسد،بچه ها دكتر قاليباف،دكتر قاليباف، دكتر قاليبا.......

 

باران

این روز ها بارش باران فضای لطیفی را در تهران ایجاد کرده است.

قدم زدن در خیابانها با وجود سرما بسیار لذت بخش شده.وقتی در خیابان قدم می زنم و یا حتی از داخل یک ساختمان پنجره ای را باز می کنم احساس می کنم که ذرات هوا صورتم را نوازش می کنند.خلاصه این حال و هوا را بسیار دوست دارم،انگار  به عالم کودکی برمیگردمُ،دنیای ساده و دوست داشتنی کودکی.

اما در کل فضای اطرافمان چندان مهم نیست،چون یک روز می آید و دیری نمی پاید که دیگر از آن حال و هوا خبری نیست.به هر تقدیر امیدوارم که حال و هوای دلمان نیز مانند این روز های تهران لطیف اما گرم و با نشاط باشد. 

به امید فردا

انگار همین دیروز بود که از سد کنکور گذشتیم و به دانشگاه تهران آمدیم.همه چیز تازه بود،جالب و جذاب.

از طرفی فضای عمومی دانشگاهها برای یک بچه دبیرستانی خوشایند است و از طرف دیگر فضای خاص دانشگاه تهران بر این جذابیت می افزاید.

خوب در ترم های آغازین بچه ها چندان به درس و کسب علم توجهی ندارند و بیشتر دوست دارند به حس کنجکاوی خود در زمینه های مختلف پاسخ دهند و اغلب با دوستان مشغول گذراندن اوقات خود به گپ و گفت  و  بگو و بخند هستند. ضمنا چون در ابتدای ورود به دانشگاه اند به زمان اتمام این دوره نمی اندیشند و خلاصه با کمترین هم و غم وقت میگذرانند.

اما وقتی دوران دانشگاه به میانه می رسد دیگر از آن تازگی ها خبری نیست و شور و نشاط روزهای اول کمتر دیده می شود.تامل درباره زمان بعد از دانشگاه به سراغ انسان می آید و گاها نگرانی هایی ایجاد می کند.

به هر حال امید وارم  این برهه حساس هم به خوبی سپری شود.

البته توصیفی که از وضعیت دانشجویان داشتم،شامل اکثریت دانشجویان می شود و برای اقلیتی صدق نمی کند.

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس  فریاد  میدارد   که  بربندید   محمل ها