خودم

با بچه ها توی اتاق نشسته بودیم به یکی از بچه ها،که صدای خیلی خوبی داره،گفتیم یه دهن برامون بخونه.یه کم برامون خوند و خلاصه مارو به فیض رسوند.تموم که شد گفت:خواننده هم نشدیم.یعنی یه جورایی از اینکه نتونسته بود این استعداد رو به فعلیت برسونه ناراحت بود.

حق داشت.هممون یه استعدادهایی  داریم که اغلب اونها رو فراموش کردیم.البته با عمر محدود انسان و وجود موانع قطعا تمام استعدادهای ما به فعلیت نمی رسن.اما در هرکس یه استعدادهایی خیلی قویه و در صورت داشتن علاقه به اون خوبه که بره به سمتش.

خودم رو که نگاه می کنم می بینم چقدر استعداد ها داشتم و دارم ولی اونها رو به دست فراموشی دارم می سپارم.

گاهی هیبت و هیمنه جبر روزگار چنان بر سر ما سایه می اندازه که فکر می کنیم هیچ کاری از دستمون بر نمی آد و گاهی چنان انرژی ای داریم که می خوایم افلاک رو تو چنگمون بگیریم.

گاهی از این انسان بودن خودم بیزارم و گاهی چنان شادم و به خودم می بالم که به عنوان یک انسان چقدر عظمت دارم.

گاهی چنان اسیر بیرون از خودم هستم که انگار چیزی به نام "خود" وجود نداره و

گاهی که خودم رو خوب می کاوم از این "خود"نهایت لذت رو می برم(البته در لحظاتی نادر).آه... این لحظات را عشق است.

به قول مولانا:

باده در جوشش گدای جوش ماست          چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما مست شد ، نی ما  از  او            قالب از ما هست شد،نی ما از او

عشق است

باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ باد پا را عشق است

عشق درگیر غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است

آی از خانه ی زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است

آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است

ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است ...


شهیار قنبری