این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام ... این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام


دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام... عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام


ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی... دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام


دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته ... من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام


امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد... خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام


من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او... من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام


من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام... حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام


در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون ... دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام


چندانکه خواهی درنگر در من که نشناسی مرا ... زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام


در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا... زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام


تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم ... تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام


من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن ... بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفص خیزیده‌ام


زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان... بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام


در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن ... صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام  


تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی... زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام


عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد... من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام