در قیر شب
بانگی از دور مرا میخواند، لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است زبندی رسته
نفس آدم ها سر به سر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش، او به من میخندد
نقش هایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب، روز پیدا شد وبا پنبه زدود
دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی دست ها،پاها در قیر شب است.
سهراب
ما دانشجویان ورودی سال 87 رشته کارتوگرافی هستیم که وبلاگی نه صرفا برای مطالب علمی بلکه هر نوع مطلبی از علمی گرفته تا ورزش و سرگرمی ایجاد کردیم.امیدواریم بهتون خوش بگذره.