خدا، انسان، زمین و آسمان، گویی تبانی کرده اند اینجا
تمام هرچه هست و نیست، گویا همزبانی کرده اند اینجا
 
خدا در زیر لب بر خود "تبارک*" خواند چون دید این چنین زیبا
طبایع، چار عنصر، هفت کوکب مهربانی کرده اند اینجا!

همان شیطان که از کفرش به پیش عالم و آدم  نمی شد خم
مسلمان گشت* چون دید این همه معجز فشانی کرده اند اینجا

نهان از چشمهای آفرینش، هرچه خوبی بود و زیبایی
نثار مقدمت ای ماه کنعانیّ ثانی کرده اند اینجا

نه عقل و عشق را در تو نزاعی هست، نه دنیا و عقبا را*
که اضداد جهان، در کار تو پادرمیانی کرده اند اینجا

تو می گویی: "خدایی را پرستش کرده ام که دیده ام"*، وقتی
که موسی را دچار اضطراب " لن ترانی *" کرده اند اینجا!

نمی دانم چه باید گفت، اینجا وادی حیرانی محض است
رسولان خدا هم، در طلب، عمری شبانی کرده اند اینجا...


بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!