كاش ميدانستي در فراسوي نگاهت تكه كوچكي از باغ شروع با

 صداي همه برپاي منادي سحر عشق را بر سر سجاده ي پر راز

 دلت بر سكوت شب وماه و به جادوي صداي دل ني و به تكرار

هزاران شبنم با نواي غم يك آب روان به زمان در پس هر قطره ي

 زاين ابر گذر كرده طوفان جهان و به يك قبله همان جاده كه

تصوير وجودت را پر مبهم كرده و به جا پاي وجودت بر دل مي

گذارد سجده و تواي آينه ي رنگ خدا در پس باده ي بر پيچ و خم

 يك آغاز آسمان رنگ وجودش را در همهمه ي چشم تو جست و

 گل كوچك روياي سپيد به ره دست تو پرواز آموخت و من آغاز ره

 عشق توام.